بهانه می خواهی؟
بگذاربهانه رادستت بدهم...
برو...
هرکس پرسید!بگو:لجوج بود،همیشه سرسختانه عاشق بود...
بگو:فریادمی کرد،همه جافریادمی کردکه فقط مرامیخواهد...
بگو:همیشه دروغ می گفت؛می گفت هرگزناراحتم نکردی...
بگو:درگیربود؛همیشه درگیرافسون نگاهم بود...
بگو:اونخواست؛نخواست کسی جزمن دردلش خانه کند...
این همه بهانه برایت آوردم!حالااگرمی خواهی بروی؛برو...به سلامت عشق من.
برچسب: بهانه,
نویسنده: سجاد موسویپور